زندگی را دوست دارم. گرچه هرگز چنگی به آن نزدم، اما هیچ وقت هم رهایش نکردم. حالا که خسته ام و فکر و روح و جسم فرصت ندارد یکدم بیاساید، موقع خواب به تصویر دلگرم کننده ای فکر می کنم.وبا همان تصویر به خواب می روم. در همین خانه اما کسی اعتقادی به عشق ندارد.بس که هرچه دیده اند و دیده ایم رنج است.کاش می توانستم به طریقی باور دیرینه " عشق شروع رنج است" را، پایان دهم. معتقدم که ذات عشق جداست از رنج. به من ثابت شد که این جمع شدن عشق و دوری و درد و فراق حاصل شماری تصمیم ها و بسیاری اتفاق ها و بی شمار عدم تلاشهای یک سو و فرط تلاشهای سوی دیگرست و همه اینها به خود عشق ربط خاصی ندارد. کاش می توانستم برخیز...
ما را در سایت برخیز دنبال میکنید
برچسب: آستان,عشق,کجا,توان,شدن؟, نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:17